در کتاب «شهر سوخته»، نیما شهسواری به کالبدشکافیِ جامعهای میپردازد که در آن خرد، مصلوبِ جهل و تعصب شده است. مسئلهی بنیادین اثر، واسازیِ پارادایمی است که در آن «آرامش»، نه محصولِ امنیتِ نظامی، بلکه ثمرهیِ پیوندِ مقدسِ «آزادی و برابری» است. نویسنده با ترسیمِ آرکتایپِ «خاکسترنشینان»، جامعهای را به تصویر میکشد که چنان در مسخشدگی غرق شده است که حتی برای جلادانِ خود سوگواری میکند. در این شهر، «ریسمان»، استعارهای چندگانه از اسارتِ فکری و تعلقِ بردهوار به قدرت است.
ساختار روایی کتاب، نقشه راهی برای عبور از «قیامتِ کینه» به سوی «رستاخیزِ آرامش» است. نویسنده با تحلیلِ روانشناختیِ تودههایی که از دیدنِ نابودیِ دیگران لذت میبرند، نشان میدهد که چگونه «شهر سوخته» از درون ویران شده است. «شهر سوخته» بیانیهای است علیه بتپرستیِ مدرن (تصویرِ در ماه) و فراخوانی برای ظهورِ «یاغیانِ بیدار»؛ کسانی که با بریدنِ ریسمانهای تعلق، برای برپاییِ جهانی بر مبنای «اصالتِ جان» و «مهر» قیام میکنند.
این اثر در راستای فلسفهی «جانگرایی»، به صورت کاملاً متنباز و دیجیتال منتشر شده است. نویسنده با تأکید بر اینکه نشرِ کاغذی، غارتِ تنِ درختان و قتلِ طبیعت است، بستری رایگان برای دسترسیِ همگان به آگاهی فراهم کرده است. «شهر سوخته» هشداری است به مخاطب که در دنیایِ امروز، بزرگترین جنایت، سوختنِ «توانِ اندیشیدن» است؛ مگر آنکه با برابری، آتشِ این ویرانه را خاموش کنیم.